پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - بقا و زوال امپراتوري ايالات متحده
بقا و زوال امپراتوري ايالات متحده
قدرت در صحنهي جهاني در پرتوي بهرهمندي از قدرتِ اقتصادي، ظهور و مانايي مييابد. پل كندي معتقد است: «هيچ كشوري نميتواند بدون برخورداري از قدرت اقتصادي قابل ملاحظه، جهان را رهبري كند و يا حتي به صورت يك قدرت بزرگ باقي بماند و بتواند بر كشورهاي ديگر تأثير گذاشته و الگوهاي خود را توسعه بخشد».
براي پي بردن به فاصلهي اقتصادي امريكا با ديگر كشورهاي قدرتمند، بايد جايگاه آن كشورها را بررسي نمود. بازشناسايي كشورهايي كه با يك يا چند سكو فاصله با امريكا، پابرجا ايستادهاند، ما را با جهانِ فردا آشنا ميسازد. كشورهايي؛ نظير ژاپن، چين و قارهي اروپا ـ تنها قارهاي كه از ساليان پيش در انديشهي وحدت و يكپارچگي بوده، تا از هر گزند و آسيبي در امان بماند و قدرتي براي نفوذ پيدا نمايد ـ بدين گونه در پي حاصلي هستيم تا به روشني دريابيم كه آيا سكوي نخست قدرت، هميشه از آن ايالت متحدهي امريكا خواهد بود؟ كشوري با توانمنديهاي بالا در عرصهي جهاني و سابقهاي اندك در پديداري اين سرزمين.
ژاپن، غول اقتصادي رقيب
هرمان كان ميگويد: «ژاپنيها خود را از نظر اقتصادي و مالي، غول و از حيث سياسي و نظامي كوتوله ميدانند». با گذشت زمان، اين سخن درست به نظر ميرسد. «كان» معتقد است: ژاپنيها تا ساليان سال در برابر توانِ نظامي امريكا و چين، قدرت نظامي ناچيزي را دارا هستند. اما در امور جهاني نقشي را ايفا خواهند نمود، كه با نقش يك قدرت بزرگ برابر است.
پس از جنگ جهاني دوم، ژاپن در تمامي زمينههاي اقتصادي، رشد و توسعهاي چشمگير يافت. به گونهاي كه اگر اين آهنگِ رشد همچنان نواخته شود، امريكا از قافلهي اقتصادي ـ كه پيشتاز آن است ـ بازخواهد ماند. رشد اقتصادي ژاپن، پويايي و بالندگيِ ساختارهاي داخلي آن، امتيازهاي ويژهاي براي آن كشور فراهم آورده است. به گونهاي كه در شرايط اقتصادي جهانِ امروز ـ جدا از آن كه يكي از برجستهترين كشورها در جهت اقدامها و برنامههاي اساسي بهشمار ميآيد ـ توانايي دارد با جهتگيريهاي كارآمد خود بر توازن و الگوي رفتار اقتصادي جهان تأثير بهسزايي بگذارد. روزگاري امريكاييان، نسبت به اتحاد جماهير شوروي با چشماني خيره و نگران مينگريستند. اما اكنون به ژاپن اينچنين مينگرند. اضطراب اقتصاددانان امريكايي حكايت از توهم ندارد. فاصلهي اقتصادي اين دو كشور ـ كه در دو سوي گيتياند ـ آرام و آهسته كاهش مييابد. از اين روست، كه هانتينگتون ميگويد: «بايد امريكا نسبت به رقباي خود هوشيار و حساس باشد. از نظر امريكا كشور ژاپن ميتواند خطر بزرگي را براي سلطه و برتري آن كشور در حوزههاي اقتصادي و تكنولوژيك ايجاد نمايد».
در نهاد ژاپن، قابليتهايي را ميتوان جست كه با گذشت زمان، برجستگيِ چشمگيري خواهد داشت. اين سرزمين به سبب ژئوپليتيكي، نقش ويژهاي را در نظام بينالملل ايفا ميكند. ده بانك مهم و اول جهان، در اين سرزمين قرار دارند و سرمايهگذاري ژاپن در سرتاسر دنيا بيش از امريكا است. ژاپن پس از ايالات متحدهي امريكا در تأمين بودجهي صندوق بينالمللي پول و سازمان ملل، داراي سهم ويژهاي است. به گونهاي كه در سال ١٩٩١ ميلادي، يكسوم از كسري بودجهي فدرال امريكا را ژاپن تأمين كرد. از منظر حكومتداري، روش دموكراتيك را برگزيده، كه اكنون با قدرت نافذ و ثبات ارزشمندي به اين مسير ادامه ميدهد.
آهنگ رشد در جمهوري خلق چين
سرزمين چين، با يكپنجم جمعيت جهان و با بيش از يك ميليارد نيروي انساني، به سوي فردايي درخشان در حركت است. گرچه جمعيت چين، چالشهايي را براي چينيان به وجود آورد و آنان روزگاري از درآمدِ سرانهي مليِ پاييني، در رنج بودند. اما از اين گذرگاه با كمال خردمندي سياسي و اقتصادي عبور كردند. در اين دوران، ديگر نيروي انساني گسترده، در توسعهي قدرت اثربخش نيست. با وجود اين، مردان چيني از اين امر بهره جستند.
چين با وسعتِ جمعيتي كه داراست، كوشش كرد تا هرگونه اصلاحي را در ساختارهاي داخلي خود پديد آورد، و اين امر موجب ميشود تا موج مهاجرت، كشورهاي همجوار را تهديد نمايد. اين تهديد شامل تمامي كشورهايي ميشود، كه از متحدان امريكا بهشمار ميآيند. اين مسأله خطر جدياي براي امريكا بهحساب ميآيد، كه موجب بيثباتي سرزمينهاي ديگر خواهد شد. كشورهايي كه امريكا در آنها به صورت پنهان و پيدا منافع و مصالحي دارد. از اين رو با حمايتهاي گوناگون، امريكا به ياري چين شتافت و راهش را در مسير اقتصاد جهاني هموار نمود. سرمايهگذاريهايي كه در چين انجام شد، در سال ١٩٩٤، چهل و سه ميليارد دلار و در سال ١٩٩٥، به چهل و هشت ميليارد دلار رسيد. فضاسازي براي پيريزي بستري امن در جهت جذب سرمايهگذاري، موجب برافراشتن بنايي مستحكم خواهد شد كه در سياست جهان تأثير بهسزايي خواهد گذاشت.
پس از آن كه «دنگ» به كرسي قدرت تكيه زد، آهنگ رشد اقتصادي در سرتاسر چين نواخته شد و محور اصلي تمامي برنامهها، امر اقتصادي گشت. روابطي كه چين با كشورهايي؛ نظير روسيه، ژاپن، امريكا و ديگر كشورهاي آسياي شرقي گسترش داد، تا سالهاي بعد تأثير آن نمودي ديگر يافت. در باب نظام و نظاميگري، بودجهاي كه چين در نظر گرفت، بسيار ناچيز بود. در سال ١٩٩٦، سه درصد از توليد ناخالص داخلي صرف هزينههاي نظامي شد. اين روند رو به رشد و ترقي، فاصلهي چين را ـ از منظر اقتصادي ـ با ديگر كشورهاي همجوار و ممالكي كه با اين كشور در يك رديف قرار داشتند، بيشتر نمود. يكي از دلايل همواري راه چين در مسير اقتصادي، مناسبات گستردهي آن با همسايگان و غرب بود، كه درآمد سرانهي خود را به ١٠٠٠ دلار رساند. اما اعتقاد ديگران بر اين است، كه چنين پيشرفتي براي فرداي جهان و دگرگوني در مناسبات اقتصادي، اثرگذاري چنداني را بهوجود نميآورد. چراكه چين به سازمان تجارت جهاني راه نيافته و قدرت صاحب نفوذي بهشمار نميآيد و راه درازي را بايد بپيمايد، تا فاصلهي خود را با سكوي نخست قدرت، كه از آنِ امريكاست، طي نمايد.
چينيها در سازمانهاي بينالمللي رفتاري دوگانه دارند. ميتوان گفت كه چين در شوراي امنيتِ سازمان ملل، تمامي قطعنامههايي را كه امريكا به ديدهي تحسين و به سود خويش ميبينند، تأييد ميكند. از سال ١٩٩٠ م چين سعي نكرده تا برخوردي بازدارنده از خود نشان دهد. با اين همه اين دو كشور همكاري قابل توجهاي با هم ندارند. و گاهي از اوقات چين رأيي صادر نموده كه مانند سدي در برابر امريكا بهشمار ميآمد. با اين همه، چين در پي آن نيست تا فضايي مهآلود و تنشزا در مناسبات بينالمللي بهوجود آورد، كه رابطهي خويش با ايالات متحدهي امريكا را با كشمكش روبهرو سازد. چراكه چين به سرمايهگذاري بسياري نيازمند است و امريكا يكي از آن سرمايهگذاران است. دولتمردان چيني در اندك مواردي صداي خويش را به گوش دولتمردان امريكا ميرسانند و باب نقد و نظر را ميگشايند. چينيها وقتي كه منافع مليشان را در خطر ببينند و دايرهي سياسي خود را به واسطهي رفتار امريكاييان تنگ تصور نمايند، رودرروي آنان ميايستند. مثلاً در سال ١٩٩٤ م كه ناوِ هواپيمابَر امريكا، زيردريايي چين را شناسايي كرد و هواپيماهاي ضددريايي، به تعقيب آن برآمدند. چين در واكنشي سريع، جت جنگندهاي به منطقه اعزام كرد و در مسير ناو هواپيمابر امريكا قرار داد. بدين گونه به رفتار نظامي امريكا پاسخ داد.
آنچه در سطح كشورهاي قدرتمند ديده ميشود، گوياي توانمندي چين است و اين كه اين كشور رو به سوي فردايي روشن پيش ميرود. اين پيشرفت بيترديد در درازمدت، چينيان را در موضع برتر قرار ميدهد و حاكي از اندك شدن فاصلهها ميباشد.
تحقق ايدهي اروپاي متّحد
فكر متحد ساختن كشورهاي اروپايي، به گذشتههاي دور بازميگردد. طرفداران اين تفكر، سابقهي آن را به عصر امپراتوري رم ميدانند. راهي كه امروز براي تحقق اين آرزوي دور و شايد ديرياب، در پيش گرفته شده است، شباهتي به گذشته ندارد و ريشهي آن در جنگ جهاني دوم نمودي ديگر يافت. و اين مسأله امري طبيعي است، كه پيش از شعلهور شدن آتش هر جنگي، انديشهي اتحاد و همدلي سرچشمه ميگيرد. پس از آن كه آتش زير خاكستر پنهان ميشود. اينچنين افكار، از شور پيشين بازميمانند.
علت عمدهي انديشهي وحدت اروپا را از سه منظر ويژه ميتوان به تماشا نشست. ١. از زاويهي سياسي؛ چراكه نفوذ از دست رفتهي خويش را باري ديگر بازيابند و چون روزگارانِ پيشين، در ميان ديگر كشورها قدرتي فراگير داشته باشند. ٢. از ديد اقتصادي؛ آنها در تلاش هستند تا در اقتصاد جهاني راهي نو بيابند و سكوي برتر را براي برپا ايستادن برگزينند و بر جهان اثر بگذارند. چراكه اروپاييان بهتنهايي قادر نيستند در عرصهي اقتصادي، حرف آخر را بازگويند. ٣. از مسير فرهنگي؛ زيرا اروپاييها بر اين باورند كه فرهنگ اروپا ارزشمند و سودمند است و در برابر فرهنگ شرق درخشنده است و بايد در گذر زمان از آسيبهاي گوناگون در امان بماند.
اروپا از اين جنبهها، در قرن ١٩ ميلادي در مرتبهاي بلند قرار داشت و كوشش بيامان ورزيد تا در عصر كنوني اعتبار از دست رفتهي خود را باز يابد. در اين راستا، رييس جمهوري اتحاد جماهير شوروي در اين انديشه بود، تا جبههاي متحد ميان خود و امريكا مهيا سازد. اين جبههي فراگير با مرزهاي طولاني و قدرت اقتصادي، از پس يك كشور واحد بر نميآمد. از اين رو اروپاييان را كه سالياني در انتظار برقراري وحدت ميان خويش بودند، تنها سنگر مناسب شناخت، اما كشورهاي اروپايي، نگاهي از سر اعتماد و اطمينان به سياستهاي شوروي نداشتند.
امريكا نيز در اين ميان، آسوده ننشست و آرام نگرفت. روزگاري كه اروپاي شرقي سنگر شوروي به شمار ميآمد و ارتش سرخ در دوران جنگ سرد، ٨٠٠ هزار نيروي نظامي را در اين منطقه مستقر ساخت، اروپاي غربي جبههي امريكاييان محسوب ميشد و حدود ٣٠٠ هزار سرباز در آن جايگاه به صف آرايي پرداخته بودند. اما با گسست سياسي و اقتصادي در درون نظام كمونيستي شوروي، اروپاي شرقي از داشتن فرماندهي مقتدر محروم ماند و دچار خلائي شد كه در امر ژئوپليتيك تاثير مهمي بر جا ميگذاشت. بدين گونه امريكا تلاش نمود، اين فضاي خالي را در منطقه باز يابد. جدا از آن، در اين منطقه جغرافيايي از نگاه نظامي اهميت قابل توجهاي داشت. جنگهاي اول و دوم جهاني، در اين منطقه شعلهور گشت و به ديگر نقاط گيتي انتقال يافت. بدين سان قارهي اروپا نتوانست شرق سرزمينش را به زير بال و پر بگيرد، تا از اين مسير در صحنهي بين المللي از توان بالايي بهرهمند گردد.
دو دورهاي كه ده كشور از اروپا، اساس نامهي شوراي اروپا را امضا كردند و كشورهاي ديگر به اين اساس نامه پيوستند و پيريزي نخستين شوراي اروپا پديدار گشت و اولين گام در راه وحدت اروپا برداشته شد. گرچه برخي از اروپاييان اعتقاد دارند، اگر دير زماني است كه وفاق اروپا به صورت يك نظريه باقي مانده و گامهاي كوتاهي به سمت شكلگيري اين وحدت برداشته ميشود، به جهت كشمكشهاي فرانسه و آلمان است. سپس اروپاييان تصميم گرفتند، همتي نو بورزند و تلاشگرايانه به ريسمان اتحاد و هم دلي دستيابند، از اين رو در راستاي استحكام و انسجام اقتصادي، بازار مشترك اروپايي را تاسيس كردند، كه در تاريخ اروپا سابقه نداشت. اين قدرت اقتصادي كه پيآمد پيمانداري اروپاييها بود، امريكا را مجبور نمود تا سياست خود را در فضاي پيش آمده، هماهنگ سازد.
اروپا در انديشهي بازسازي ساختار دفاعي، نظامي و امنيتي برآمد، تا بي آن كه نيازي به امريكا باشد، به سمت وحدت و وفاق اروپايي پيش رود و براي شكلگيري ارتشي نيرومند، توجه خود را به شوراي آتلانتيك مبذول داشت، اما اين ساختار از پويايي و بالندگي برجستهاي برخوردار نشد.
نهادهاي اقتصادي، به گونهاي مطلوب در اروپا شكل ميگيرد كه قدرت نفوذ را از امريكا باز ستانده است. چنان كه آلمانيها در پديداريِ «بانك اروپايي بازسازي و توسعه» فعال شدند. اين بانك مسئوليت دارد تا روند ادغام اقتصادي را در اروپا ميان دو حوزهي شرقي و غربي به وجود آورد و نخستين بانك وام دهنده در منطقه باشد، كه امريكا براي جلوگيري از توسعه و نفوذ آن، ناكارآمد است، به ويژه پس از آن كشمكشها ميان آلمان و فرانسه به مداراي سياسي منجر شد. پيوندهاي اين دو كشور در بازسازي قدرت نظامي، موجب ميشود اروپا از پايگاهي ديگر در برابر امريكا بايستد. چرا كه ارتش نيرومند از سويي پشتوانهي اقتصاد توانمند خواهد بود و از ديگر سو، اقتصاد توانمند تكيه گاه مطمئني براي ارتش نيرومند به شمار خواهد آمد. در آن صورت امريكا با چالش عميقي رو به رو ميشود.
نيرومندي اروپا براي برقراري توازن جهاني، ـ يا دست يابي به جايگاه امريكا ـ به شرطي مهيا ميشود كه كشورهاي اروپايي به يك سو بنگرند و از فزون خواهيها دوري بجويند و براي هر يك از كشورهاي اروپايي سهمي متناسب و نقشي مخصوص پديد بياورند. جامعهي اقتصادي اروپا، در حالي به رشد و پيشرفتي سودمند و ستودني دست خواهد يافت، كه وحدت ميان اروپاييان برقرار گردد. آن چه امروز در صحنهي اقتصادي اروپا به چشم ميآيد، افزايش رشد اقتصادي در تمامي زمينهها است. در قياسي گذرا با اقتصاد امريكا، در خواهيم يافت كه قطبهاي جديدي در اقتصاد جهان در حال شكلگيري است.